پیدا





آرزو

درخواست حذف اطلاعات

آرزو دااشتم باشی و اینطوری بغلت تایپ کنم....خیلی زیباست...الهی شکرت...دماغت تو گوشمه????????



کل شهریور97تا 5مهر97

درخواست حذف اطلاعات

سلام بعده یه مدت با کلی خبر جدید برگشتم خبر اول اینکه 25شهریور دفاع و با یک نمره ای ک در مخیلاتم هم نمیگنجید پرونده م تموم شد...در توضیح این موضوع اینکه برای دفاع خیلی استرس داشتم...با اینکه نمره برام مهم نبود???? روز شنبه 24شهریور رفتم پیشش گفتم پاور پوینتم رو نگاه کنه که یک بند ب مدت دو ساااعت ایراد گرفت و از کل آزمایشم غلط گرفتو کلی روحیم تحلیل رفت و استرسم چند برابر شد ولی...اون شب تا صبح نشستم کلک غلطا رو کندمو خیلی جاهاشو ماسمالی و باعث شد مسلط تر شم... بهر حال ارشد پدرمو در اورد ولی بالا ه تمومش ...البته بیشتر حمایت مادر و پدر بود وگرنه صد در صد انصراف میدادم...???? محمد عزیزم هم 31شهریور دفاع داشت و علی رغم تمااام استرسی ک داشت فوق العاده دفاع کرد ... اش اذیتش و باعث شد نمرشو دوست نداشته باشه ولی بهرحال تمااام شد... و راحتتتت شدیممممم... خبر بعدی اینه که از حدود 20شهریور معرفی شدم ب عنوان جانشین فهیم و تا 6ماهه دیگه ک برگرده تک و تنهام اونجا...(مرخصی زایمان شد 6ماه:/ ) و خبر مهمتر اینکه بالا ه بعد از کلللی دوندگی مادرو بابای مهربونم و بعداز کللللی استرس و فشاری ک روشون بود ما خونه دار شدیم....اونم با پولی ک بابا و مادرم با بدبختی جور ...امشب کلللی گریه ...تاحدی ک داشتم کور میشدم...و معنای ایه "رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا" رو از وجودم احساس و از ته ته ته دلم آرزو هیچوقت سربارشون نباشم و خدای مهربون کمکم کنه که همیشه کمکشون باشم همیشه سربلندشون کنم...و زندگیشون پر از برکت و رحمت باشه...ارزو پول داشتم باشم بفرستمشون مکه ...و سرویس م رو دوباره بش برگردونم...ارزو خدای مهربون در ازای رحمی ک ب ما د کاری کنه ک بچه هاشون موفق و سربلند باشند و به خودم قول دادم توفیق کمک بهشون رو داشته باشم... الحمدالله رب العالمین... هذا من فضل ربی... خدایا دوستت دارم... فکر کنم تا چندین سال وقتی وارد خونه میشم برای این حمایت عظیم مامان و بابام با گریه وارد شم! الهی شکرت...



ش تگی دل...

درخواست حذف اطلاعات

دلم خیلی تنگه... خیلی... امشب مث ب ج م و دوروزه همو ندیدیم... امشب گفتی دوست داری مغزت اروم باشه... دلم ش ت... خیلی سخته تمام روز تو نگرانی باشی که کی ببینیش ولی یهو همچین حرفی بشنوی... شاد ترین روزهای جوونیمو ازم گرفتن...الهی ک یک روز شاد نبینن...حال خوبی ندارم... خیلی خساست پدیده رذلیه...حتی قویترین عشق ها رو از پا درمیاره...



97لعنتی بسه تموم شو

درخواست حذف اطلاعات

چرا این سال 97 لعنتی تموم نمیشه؟؟ چرا 96 عین برق گذشت ولی 97نمیره؟؟؟دلم تنگه... بعد از پدر و اقاجون دیگه نمیتونم رفتن یا حتی مریضی ی رو ببینم... سید امروز فوت شد... خدا رحمتش کنه.... پدرجون امروز صبح بستری شد... کلی گریه ...طاقت مریضی پدرجونو ندارم...خدایا بسه???????? ماست میکنم بسه????????دوسش دارم... دلم آشوبه...ب ک فک کنم پیششه پیام دادم جواب نداد???? خدایا حالش خوب باشه... دوستت دارم خداجونم... رفتیم عیادت موقع برگشت برامون فلق خوند گفت بخونید برید... اللهم اغفرلی الذنوب ی تحبس الدعا...????????????



حس فوق العاده ی نوشتن و ثبت شدن....

درخواست حذف اطلاعات

با خوندن نوشته هام همون حسی بهم دست میده ک اون زمان داشتم مینوشتمشون... با شادیها شاد میشم و با غصه ها گریه میکنم...همه چی برام تازگی داره... خیلی خوبه ک ثبت میشه...خیلی... پیشنهاد میکنم بنویسید حتی ماهی یکبار...عالیه این حس...



ان انسان کان عجولا....

درخواست حذف اطلاعات

واقعا عجولیم واقعا ایمانمون ضعیفه...قبول دارم نگرانی بم بجا بود ولی ... قدرت و حکمت خدا رو تو زندگی لحظه ای از یاد بردم....یادم رفته بود که چقدر اون بالایی هممممیشه هوامو داره و داشت ...دوستت دارم خدای مهربونم... مشکل سربازی به بهترین نحو ممکن حل شد...الهی شکرت....الحمدلله رب العالمین...



پست جدید با لپ تاپ همسر جان

درخواست حذف اطلاعات

این اولین باره دارم با لپ تاپ همسر جان تایپ میکنم... امروز نشستم ارشیو سال 93 تا حالا بعضی ماها رو خوندم...حس خوبی دارم...حس میکنم با رسیدن به محمد خیییلییییییی حالم خوبه خیــــلی..... خدایا بابت اینهمه نعمت شکرت... دانش اموزامو بردم اموزش تو میاندرود...اموزش جهادی بوداااا دهنم اسف شد! بچه ها پدرشون در اومد...اعظم افتضاح مریضه...خودمم مریضم سرکار نرفتم...یه خاطره جذاب اینکه : اعظم دو روز ا خیلی مریض شد...بردمش بیمارستان بازم خوب نشد...شب ا نذاشتم برم خوابگاه خودش ...پیش خودم نگه داشتمش...مثل مادر نگرانش بودم...نصفه شب چندبار بیدار شدم ببینم سردش نباشه... خوشم میاد از خودم!! خدایا...رحم ...رحم کن به من... مریضا رو بردم باهاشون دوست بودم مراقبشون بودم و دل سوزوندم مث خواهر...یا رحمان...که رحمت برای تمااام موجودات عالم گسترده است...رحم کن به ما... این ناقابل رو بپذیر... دوستت دارم خدااای قشنگ و مهربونم... قراره برم اردوی جهادی.... ( جهت ریا... نه! برای اینکه یادم نره این روزها...) ** حس فوق العاده ای نسبت به خدا ..دنیا ... خانواده دارم...یک عااااشق واقعی هستم... خدایا این حس رو نسبت به همه جوونا مبذول بدار...الهی آمین



شب امتحانت... مردود شدی!!

درخواست حذف اطلاعات

ب خیلی دلم تنگ بود...خیلی...کلی برای اقاجون گریه و براش خوندم...امروزم خیلی گرفته بودم... تو اداره هم خیلی خسته بودم...نمیدونم چرا این روزا اینقدر بی انرژی و لم....ولی چون تو امتحان کامپیوتر داشتی سعی خودمو شاد و قوی نشون بدم ک با دیدنم انرژی بگیری ...با تمام درسو حجم کاری ک داشتم نشستم باهم کامپیوتر خوندیم...تا یک شب ی بند خوندیمو حتی شامم نخوردیم...هرسری ک میدیدم خوابت گرفته شیطونی می تا خواب از سرت بپره و ببینی چی توضیح میدم برات...که امتحان فردا رو پاس کنی! با اینکه خودمم خسته بودم... ولی ا ش...جاییکه حس بازم تو چرتیو داری عقب میفتی ... اومدم شیطونی کنم که ... دستت رو من بلند شد!..... یک لحظه دلم واسه خودم سووووخت...انرژی زدنم برای تو بود وگرنه من که شیش سال پیش مدرک کامپیوتر گرفتم!! خیلی دلم ش ت خیلی... من اصلا متوجه گریه نبودم...همونطور ک تو متوجه گریه من نبودی! الان راحت داری وپف میکنی!! شب بخیر دوست من!:)



حول حالنا الی احسن الحال...

درخواست حذف اطلاعات

سال 97 تحویل شد... تحویل سال بیمارستان بودیم برای پدرشوهر محترم...لحظه سال تحویل 96هرگز فکر نمی سال 96 اینقدر سال متفاوتی باشه...هم عقد هم عروسی و یه خانواده شدنمون...سال 96من چهاربار پابوس اقا رضا رفتم که در جای خودش رکورد جدیدی در زندگیم بود...سال 96 پابوس حضرت اقا هم رفتیم که خیلی تجربه قشنگی بود... سفر راهیان نور ...که مامان و مادرجونم بردم... اما ا ای سال پدرشوهرم مریض شد... لحظه تحویل سال96هرگز فکر نمی سال96 رو در بیمارستان تحویل بدم...راستش اصلا دوست نداشتم تحویلش بدم... و سال 97 رو در بیمارستان کنار پدرمحمد عزیزم تحویل کردیم...بابا هفت فروردین رفت...و خیلی زود تبدیل به قاب ع شد...سال97منو محمد و مامان اینطوری شروع شد...خدایا...خدای مهربونم... سالی قشنگ تر و بهتر از 96بهمون عطا کن...ب ما توفیق بندگیتو بده...مارو خیلی قشنگ ببر پیش خودت...خدایا دوستت دارم...مراقبمون باش....حول حالنا الی احسن الحال



اندر توصیفات نبودن پدرو مادر گرامی

درخواست حذف اطلاعات

مامان اینا رفتن مشهد و الان من مسئول خونه ام! امروز صبح خواهر گرام رو بردم شهر جلویی!بره امتحان بده و خودم و محمدمونم رفتیم ک بریم زاده ولی سر از ی گمنام در اوردیم.. اتفاقا دعای ندبه بود و صبحانه هم خوردیم!جای با صفایی بود...خوش گذشت سر خاک بابا هم رفتیم و اون رفت خونه مامانش و منم اومدم خونه...با مادر صحبت و اروم شدم کلی.. یکشنبه نیانترم جامد دو دارم...تو این شرایط درس خوندن یکم سخته امیدوارم از پسش بر بیام...یا رضا خودت واسطه شو من این درسا رو تموم کنم خسته شدم... مامان اینا یکشنبه میان... عاشقشونم...عاشق مامان و بابا و داداشو ابجی و همسر عزیزتر از جانم... تاحالا که مینوشتم برلی محمدم بود ولی از حالا حس میکنم دارم برای بعد از مرگم مینویسم!???? همیشه از خدا میخوام که مرگ منو شهادت در راه خودش قرار بده و خداوند الرحم الراحمینه... عاشقتم خدای قشنگم...ممنون که بهم این توفیق رو دادی که مواظب خونه و بچه ها باشم تا پدرو مادرم بیان زیارت...



پاس شدن تمام دروس ارشد!!

درخواست حذف اطلاعات

داد 97 چیز جدیدی رقم زد! درسام همه پاس شدن!دینامیک 19 جامد هم 12/5???? خدایا شکرت ...حس خوبی دارم...از اینکه دیگه قرار نیست یکشنبه ها و ها بعد از سرکار برم و تا شب اونجا باشم خوشحالم...و به خودم می بالم که همچین اراده ای داشتم...خدایا شکرت... باید تا ا شهریور دفاع کنم... الهی به امید تو...



عتبات دانشجویی

درخواست حذف اطلاعات

خیلی دلم تنگه کربلاست... خیلی منتظر بودم خیلی...دوست داشتم تا دانشجو ایم باهم دانشجویی بریم کربلا... دوبار نوشتیم ولی نشد که بریم... مینویسم که ثبت شه چقدر تو این راه خسته شدم...! وقتی نوشتیمو اسممون افتاد تو اداره بودمو بازرس داشتم ...تقریبا پارسال همین موقع ها بود... بذار برم قبل تر...وقتی من اصلا تو باغ نبودم که عتبات دانشجویی وجود داره این شما بودید که گفتید ثبت نام کنید خیلی خوبه!! و این شد جرقه ای که زودتر برسم بین الحرمین... وقتی برام پیام اومد که زائر شدید احساس خوشبخت ترین دختر عالمم...احساس هدیه سخت نگرفتن در ازدواج رو گرفتم!! اداره بودم و از شوق چشمام برق زد ...با ذوق به همکارا گفتم اسمم کربلا افتاد!! بهت گفتم...همه موافق بودن...با اشتیاق تمام...کارها و روال اداری رو طی ...تو گرمای تابستون مرخصی گرفتم چند روز ... این شهر به اون شهر رفتم برای گرفتن پاسپورتی که هیچوقت استفاده نشد...و این کار ها رو با انگیزه ی تمااام انجام میدادم...فکرشم نمی ی اینطوری بهمون ضد حال بزنه.... از همه مهمتر اونجا بود که تو همایش مرکز استان دوتایی رفتیم و تو نهار ماکارونی اوردی...ع ش هنوز تو گوشیم هست...یادش بخیر... ممنونم اقاجان که دعوتم کردی...این بی لیاقتی من بود که سعادت نداشتم بیام بین الحرمینتو ببینم...ولی...اینو نوشتم که ثبت بمونه...نمیبخشم ایی رو که همچین ضدحالی رو تو یک هفته مونده به رفتنمون بهمون زد...خدا ازش نگذره...



آقا جان...

درخواست حذف اطلاعات

آقا جون عزیزمون رفت...خیلی غریبانه رفت...خیلی... چقدر دلم گرفته...امشب شب اول قبرشه...خیلی براش گریه ... دعا ...بی حاشیه ترین فرد زندگیم اقاجون بود...این یک سال هر وقت منو میدید یواشکی گریه می کرد ...حتی ا ین بار تو بیمارستان...حالا من یک عمر از ندیدنش باید گریه کنم و دلتنگ شم...دلم برای روزایی که رو مبل نشسته بود و من تا وارد میشدم داد میزدم:" آقاجون سلام...." یه لبخندی میزد و انرژی میگرفت میگفت سلام.دستشو میگرفتمو محکم میبوسیدمش... کلیییی انرژی مثبت میگرفتم... تنگ میشه... تو ا ین مهمونی وقتی بش دست دادم محکم دستمو گرفته بود و نمیذاشت برم...پیشش نشستم و کلی خوش و بش کردیم... ع گرفتیمو اومدیم...بهم گفت کجایی نمیای!؟گفتم خونه!!خندید... چقدر تو قشنگ و مهربونی آقاجون عزیزم...دردات دیگه تموم شد... دیگه به ارزوت رسیدی راحت شدی...رفتی پیش ننه...داغتو رو دل زن ممد گذاشتی... اینقدر یواشکی گریه دارم خفه میشم... اقا جون ؟ برام دعا میکنی؟؟حالا که پیش خدای مهربونی برام دعا کن شهید شم؟؟؟ منتظرم باش تا بیام دستاتو دوباره محکم ببوسم... تا سلامی دوباره...قشنگ ترین اقاجون دنیا... الهم صلی علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم



سربازی...

درخواست حذف اطلاعات

به سخت ترین نحو ممکن دارم امتحان میشم...غم جدید... قبل ازدواج نمیدونستم محمد سربازی نرفته...حالا نصفه شبی فهمیدم داره دقیقا تو محل کار من سرباز میشه...این بدترین نحو ممکنه...خدایا خودت رحم کن....یه حق حضرت معصومه و رضات خودت رحم کن یا ارحم الراحمین...تحمل این یکی رو دیگه ندارم...از این بدتر نداریم.... شوهر ادم بشه زیر دست ادم...همکارا چی میگن....????



استرس.استرس.استرس...یا رضا...

درخواست حذف اطلاعات

از استرس فردا نمیتونم بخوابم... دارم از فشار استرس میمیرم...خداجونم ... ازت خواهش میکنم ... محمد .....؟....نیفته... دعا کنین برا حاجتم...صبح ساعت ده مشخص میشه...



عاروسی!

درخواست حذف اطلاعات

دو هفته دیگه این موقع ها خونه خودمونیم و خو م...????????



عاروس نوشت!

درخواست حذف اطلاعات

عمر شریف آدمی چقدر تند میگذره... هفته دیگه عروسیمونه... من با تو خوشبخت ترینم محمدم???????????????? حواشی ک همه جا هست ... و من بیشتر از هر عروس ممکنی این 6ماه حواشی وحشتناک داشتم ک اگه اینجا بگم شاید خیلیا بشن سنگ صبورم...ولی برای خدا صبوری میکنم الهی ک خودش همه چیو راستو ریست کنه... الهی به امید کرمت...



بعد از عروسی...

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه عروسی تموم شد ...عالی گذشت...البته ی جاهایی سخت بود ولی ارایشگاه و اتلیه و تالارها حرف نداشت...خوب بود الهی شکر ...الان خونه خودمونیم دوتایی ...خدا رو شکر بخاطر تموم نعمتهات شکرت...خدایا خودت همه چیو راستو ریست کن...???????????? پدرشوهرم مریض شده ...افتضاح حالش بده???? اصلا یک لحظه درد کشیدنش رو نمیتونم ببینم ایشالا زودتر خوب شه????????????



ممنونم خدای قشنگم

درخواست حذف اطلاعات

بعد از مدت ها سلام... همیشه همه چیزهای خوب مال یک نفر نمیشه... خدا رو شکر که همه چیز خوبه...ما برای از بین بردن نواقص در زندگیمونه ک تلاش میکنیم...بهاطر وجود یک پدر دلسوز و مهربون...بخاطر مادری صبور و همه چی تموم...بخاطر خواهر برادرایی نازنین...و از همه مهمتر همسری مهربون و پرتلاش ..خدا رو شکر میکنم و با دلی خوش و قلبی پر از عشق به خدای مهربون به زندگی ادامه میدم... توکل ب خدا و قدم برداشتن در راهی ک رضای اون مد نظره باعث این حس قشنگیه ک دارم... خدا نصیبتون کنه



جامد پاس شد!!

درخواست حذف اطلاعات

پاس شدن درس جامد برام معظلی بود ها!! بالا ه با فلاکت پاس شد...اکبر موذی باعث شد سنوات بخورم... ب کارم خیلی مسلط تر شدم ...الهی شکر... زندگی متاهلی هم یکمـناشناسه برام...باید بیشتر تلاش کنم...خدارو شکر که هستی محمد عزیزم...پارسال این موقع ها...???????? راسسستی ۳تا۶بهمن پیش رضا بودیم.... جشن ازدواج دانشجویی دعوت بودیم... ی سفر عالی و به یاد موندنی بود...خدایا ممنونم که برای بار سوم تو سال ۹۶روزیم کردی زیارت کنم... بازم دلم تنگ شده اقا...???? امروز از دفتر نهاد دوباره پیام دادن گفتن ریاست داره بهتون جایزه میده یکشنبه بیاید ببرید... نهار هم ساری از طرف اداره همسرم دعوتیم...چه جشن تو جشنی شده...????????خدایا ممنونم ازت❤❤❤????❤❤



دلنوشته

درخواست حذف اطلاعات

زندگی هر ی فراز و نشیب زیاد داره... دلم خیلی امشب گرفته... اکثرا سعی میکنم مثبت بنگرم ولی گاهی مث الان کم میارم و دلم میخواد برای یک دقیقه هم که شده برگردم ی ال قبل...کاش زندگی مثل این وبلاگ بود....میشد برگشت...خیلی سخت شده زندگی برام...خیلی گاهی ب استانه انفجار میرسم... #خدایا حقم این نیست...کمکم کن...



فاطمیه96

درخواست حذف اطلاعات

اونقدر سرم شلوغ شده که وقت نمیکنم بیامو بنویسم... راستش اوایل هدفم این بود ک یه وقت میای و من برات نوشته هامو با عشق میخونم...ولی حالا... ماه قشنگم... فاطمیه سه چهارروز رفتی جایی سخنرانی و با پیشنهاد و نیت من پولی نگرفتی... قبلش من دوربین اداره رو گم کرده بودم...500ت جریمه خورده بودم... بعد از فاطمیه پیدا شد...و من این ماجرا رو به این روایت ربط میدم که: خدا میگه یک قدم سمتم بیا تا من ده قدم ب سویت بشتابم... وقتی دوربین پیدا شد بغض داشتم...وعدلله صدق ... مهپترین خبر دی ماه همین بود...



سنوات

درخواست حذف اطلاعات

سنوات تحصیلی خوردم و 600 تومن جریمه شدم... اوف درد داره! از اکبرزاده متنفرم...



بسته بودن !!!

درخواست حذف اطلاعات

دو سه روزه بسته س نمیتونم بنویسم... سه روز پیش...دو روز پیش...تا دیروز ... میخواستم روزشمار بذارم ک کی یکشمبه بیاد ک مسافرم بیاد... .... حالا گذشت... محمدم اومد... خونه رو چیدیم...فقط ها مونده که این هفته اماده میشه...یخچال و تی وی ام مونده...خیلی خونه مشترکمون آرام بخشه...خیلی... دوماه دیگه این موقع خونه خودمونیم????... خیلی خوفه....خدا رو شکر....الهی الحمدلله...



مشهد اولی!

درخواست حذف اطلاعات

مشهدیم... اقایی رفته کلاس... قراره بریم حرم..الهی شکرتـ... اولین سفر دو نفرمونه...



آبان۹۶

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا به هر ترتیبی بود حالا دیگه آبان رسیده...و دقیقا یک ماه و ۸ روز دیگه دفتر خاطرات نامزدیمون با تمام اتفاقات و تمام تلخی و شیرینیهاش بسته میشه...



کافر!

درخواست حذف اطلاعات

آدم بعضی وقتا با دیدن رفتار دیگران و دخ های خانواده شوهر کافر میشه!!! یعنی من که اینهمه صبوری اینهمه دعا ... اینهمه پاکدامنی ...اینه حقم؟!! الان در بزرگترین قهرمون بسر میبریم و قهر هم بخاطر یدن طلاست!!!!! دو ساعت دیگه قهرمون و بیخبریمون از هم به 24ساعت میرسه!!! دوستان یادشون رفته چه بلاهایی سر من در اوردن!!یادش بخیر سفر نحس کربلا!!!سفر مفت مشهد!!! خیلی تنفر دارم...نفرت دارم...از مادری که ب پسرش یاد میده چطور حال زنشو بگیره...زن بدبختی که تا 2بعداز ظهر سرکاره و تو خونه باباشه...یهو با یه حرکت ابلهانه تمام سیستمش بهم میریزه و ذره ذره آب میشه!! مادرشوهر دخ کن یعنی همین... حرف زدی حرف شنیدی... خیلی درد داشت؟؟ من که به بهانه گیریهاتون بعده هر ید عادت دارم???? خسیس!!!عروس ج داره عشقم! چرا از اول مفت شروع !! کلا فقط رسم ندارن!چیزی ک رسم دارن رو نمیگن اصلا???? ادم شاخ در میاره از این جماعت... چقدر میتونن بدذات باشن!!چطور موقع تولد نورا میدونه ما باید لباس بدیم خوبه...موقع عروس اوردن نمیدونه!!گیرندگی خوب ...دهندگی در حد فقر???? خیلی دلم گرفته ازت خدایا....این حق من نبود ک برای تو صبوری ! اصولا صبوری چیز خوبی نیست!



12روز مانده ب عروسی

درخواست حذف اطلاعات

کارتها اماده شده در حال نوشتنیم...خدا رو شکر خونه هم اماده ست خیلی ممنونم ازت بابای عزیزم???????? یک تنه تمام سختی هارو یدی...هیچوقت از یادم نمیره و تا ابد نوکرتم???????? دوره نامزدیمونم در حال اتمامه...بالا ه 6ماه با تمام سختیهاش گذشت...و داریم تشکیل یک خانواده کوچیک میدیم...زیر یه سقف مشترک...ع کارتمو هم میذارم خیلی متنش خوب شده...در کارت شما بنده اصلا دخیل نبودم ولی در کارت خودمون ب شدت دخل و تصرف داشتم???? خدایا شکرت بخاطر تمام نعمت های بیکرانی ک بهمون دادی ...



شیرینی جات بدنم کاهش یافته!!

درخواست حذف اطلاعات

ی مدت هوس شیرینی و کیک پختن به سرم زده...دلم میخواد زودتر بریم خونه مون شیرینی و کیک بپزم... کلللی برنامه غذایی باحالم دارم برای روزای دوتا بودنمون... خدایا ب کلی ازت تشکر بخاطر تموم نعمتایی ک بهمون دادی...بازم



عید قربان

درخواست حذف اطلاعات

امروز عید بود... صب اومدی دنبالم منو ب هر ضرب و بود بردی...زیاد تحویلم نگرفتن...جام نبود امروز...از عیدی هم خبری نبود...وظیفه درست نهارو شستن ظرفا هم ب عهده خودم بود...جام نبود امروز جاااام نبوووود...به زور منو بردی ولی اومدی خونمون ۱۰۰عیدی گرفتی!:) بابام بیچاره برای ج ه کمرش ش ته ... با بدختی ۱۰۰رو جور کرد... تو راه برگشت هم بابات ی تیکه درشت بارم کرد...گفت خودت سعی کن پیاده رفت امد کنی ... خیییلی دلم گرفت...خیلی...بعده ۱ماه اومده بودم خونتون...



آشنایی با خُلقیاتِ یک عدد من...

درخواست حذف اطلاعات

از بعضی چیزا متنففرم... بعضی وقتا دلم میخواد ی کوچولو فلش بک بخورم برم عقبتر ... خیلی اذیتم میکنه بعضی حرفا و بعضی فکرا... من ابدا ب ادما توهین نمیکنم ولی اگ ببینم در حقم داره نامردی میشه...یا اینکه ی گوشه کنایه میندازه ... یا ببینم جایگاهی ک داره برام ساخته میشه حدم نیست نـــــابود میشم..نابو ب معنای واقعی...اونقدر فکرم درگیر میشه اونقدر پرورش میدمش و اونقددددر اذیت میشم که حد نداره ... و از طرف مقابل ب ارامی متنفر میشم...نفرتم ابدیه!خیلی سخت از ذهنم پاک میشه...و بارزترین نشونشم اینه که دوست ندارم اون شخصو بینمش...تا یادم بره چیکار کرده... محمدم...کاش شرایط روحیمو درک کنی...واقعا وقتی مجبورم میکنی حضور داشته باشم درحالیکه میدونی دوس ندارم فوق العاده زیاد اذیت میشم... :(... # دلم گرفتهـ...



دل تنگی

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چرا دلم اینقدر تنگ میشه...وقتی ع امونو مرور میکنم بازم بیشتر دلم تنگ میشه...خیلی بهت نیاز دارم آرومِ من... خدایا کی عروسیمون میشه؟؟؟؟???? دل تنگی عجیبی دارم ک فقط با حضورت کنار خودم برطرف میشه



مشهد ؟؟

درخواست حذف اطلاعات

با بابا اینا مشهد نرفتم... فردا باید برم... الان عروسی عذرام...:) مامانم اینا...خدا کنه وقتی میریم خونه رفته باشن..وگرنه دلم خیلی میگیره...:( انتخاب مشهد رفتن یا نرفتن یکی از سخت ترین انتخاب زندگیمون بود...! الان خوشحالم ک نرفتم:) خودت منو ببر:)



اندرخاطرات مشهد نرفتن...

درخواست حذف اطلاعات

خب... خاطرات این یه هفته طلایی که نبودم...از عروسی عذرا که برگشتیم مامان اینا توحیاط بودنو داشتن میرفتن...خ ظی کردیم رفتن...یکم شیطونی کردیم و این بود شروع تعطیلاتمون...مرخصی گرفته بودم برای مشهد چهارشنبه/پنجشنبه/یکشنبه...از هر سه تاشون استفاده ! روز اول نهار برای اولین بار مرغ پختم...انصافا خوب شده بود...شام فلافل...روز دوم نهار مرغ ترش بود ...شام نیمرو و عدسی:) نهار یادم نیس چیبود! ولی شام سوپ پختم رفتیم خونه مادرشوهر خوردیم...ابگوشت بودو همه هم بودن!شنبه هم نهار ماهی شام عروسی... بعده ظهرم خونه بابااینا بودیم برای عید غدیر...یکشنبه نهار مرغ و الو شام خونه پدرشوهر...مامانم بردیم خونه رو ببینه و بستنی خوردیم...اما شب اومدیم خونه رو مرتب کردیم کمی...یکم شیطونی و صب هرکدوم سرکار خودش... خیلی دلم تنگ باهم بودنا و شیطونیامونه خیلی... ب این موقع ها... چقدر خندیدیم چقدر خاطره شد...چقدر دلم میخواد پیشم باشی...بهت مُعتاد شدم!!:( روزای خوب و خاطره انگیزی بود...هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه...دوستت دارم عزیزم:) امروز مامان اینا برگشتن...رفتم اداره..مراسم ختم و تشییع پدرشهید بود... امشب شام اینا بودن...خیلی بابا اینا بخاطر مرخصیا دعوام ... کلی حالم گرفته شد... برگشتی با فهیمه برگشتم صدبار ماشینش اب شد صدبار..ـ گریه داشتم فقط!!! کلی خندیدیم...بستنی خوردیم پسته خوردیم و بهم تیکه انداختیم... کاش برگردم به ۱۴شهریور۹۶ و بدون هیچ شک و شبهه ای بودن در کنار تو و یکم دیر تر ولی باهم دست بوس اقا رفتن رو انتخاب کنم... آقایی...!



۱۸:۴۲

درخواست حذف اطلاعات

از خیلی چیزا واقعا ناراحتم...یکیش بابات... وقتی فکر میکنم... ساعت۱۸:۴۲ دقیقه روز ۲۷ شهریور ۹۶ داره میره و هرگزم برنمیگرده...و از اینکه دارمت خیلی خوشحالم و به خودم میبالم...خیلی ماهی عشقم...خیلی دوستت دارم و فارغ از تمام حواشیِ موجود ...ازاینکه در گذر ثانیه ها دارمت به خودم میبالم...ب امید دیدن تک تک موفقیت هامون:)